تبليغاتX
کوچه باغی به رنگ و بوی پاییز

کوچه باغی به رنگ و بوی پاییز

. . . و حرفهایی که هنوز در دلم مانده است

ستاره

شب بود.

ماه پشت ابر بود.

امين و اكرم به آسمان نگاه مي كردند. . . . . .

تا به حال شده است در شبي صاف و بدون ابر به آسمان نگاه كنيد؟

حتما برايتان پيش آمده است كه به آسمان نگاه كنيد و از ستاره ها لذت ببريد؟

آيا تا به حال شده است كه براي خودتان ستاره اي انتخاب كنيد؟

يادم مي آيداز آن زماني كه شش هفت سال بيشتر نداشتم و از آن زماني كه مادرم برايم كتاب شازده كوچولو را خواند به آسمان و ستاره ها علاقمند شدم.(اگر كتاب شازده كوچولو را تا به حال نخوانده ايد به شما پيشنهاد مي كنم حتما بخوانيد كتابي كه توسط مرحوم احمد شاملو ترجمه شده و مفهوم بسيار عميقي دارد)

آن روزها شبهاي تابستان بالاي پشت بام مي خوابيديم و تا قبل از اينكه خوابم ببرد ستاره ها را مي شمردم و با ياد آنها مي خوابيدم . هر از گاهي هم يكي از پر نور ترين آنها را براي خودم انتخاب مي كردم و خود را صاحب آن مي دانستم اما سال ها بعد متوجه شدم  كه بيشتر آدمها خود را صاحب آن ستاره پر نور مي دانندو يادم مي آيد كه از آن پس ستاره اي كم نور را براي خودم انتخاب كردم. از همان كودكي آرزو داشتم كه به علم نجوم تسلط پيدا كنم و روزي هم به فضا سفر كنم!

ديشب وقتي داشتم به آسمان نگاه مي كردم احساس كردم تعداد ستاره ها بيشتر شده است (البته تعداد صور فلكي در شب هاي زمستان بيشتر است)

صورتهای فلکی زمستان مشهورند و شناختن آنها نیز آسان است. زمستان بهترین موقع برای شروع شناسایی صورتهای فلکی است. یکی از باشکوه‌ترین مناظر آسمان را می‌توان در شبهای دی ماه دید. صورت فلکی ذات‌الکرسی بهترین نقطه شروع برای یافتن ستارگان در پاییز و زمستان است. پنج ستاره اصلی در آن همانند حرف w کنار هم قرار گرفته‌اند و . . .

براي مطالعه بيشتر به ادامه مطلب برويد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

درس زندگی

زندگی بیشترش سوختن است

درس آموختن است

یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاه تر است

 تو روزای گرفتاری و تنگ دستی من

زندگی انتظاریست که انسان ز برادر دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی

 ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی فانوسیست لب دریای خیال اویزان

می توان ان را دید و نه بیش روشن است

 اما به اندازه ی خویش

زندگی تابلویست نیمه ی راه که ز سر منزل مقصود خبر می ارد

کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است

زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد

دو سه تا کوچه و پس کوچه و

 به اندازه ی یک عمر بیابان دارد

زندگی زندانیست که بیشتر از زندانی زندانبان دارد

زندگی دین بزرگیست که بر گردن ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

اهداف امام حسين(ع)

سلام

فرا رسيدن عاشوراي حسيني تسليت باد، روزهايي كه براي شيعيان بسيار مهم است.

راستي چرا بعد از 1400سال به سوگ امام حسين (ع) مي نشينيم؟

آيامي دانيد كه

چرا پيراهن مشكي مي پوشيم؟

چرا به هيات مي رويم؟

چرا سينه مي زنيم؟

چرا اشك مي ريزيم؟

چرا امام حسين (ع) شهيد شد؟

. . . . و هزاران چراي ديگر . . . .

آيا با اندكي تفكر مي توان جواب اين چرا ها را داد؟

حسين(ع) هدف والايي داشت. حسين(ع) شهيد نشد كه ما بعد از 1400 سال سياه بپوشيم و سينه بزنيم و يا اشك بريزيم.

حسين(ع) شهيد نشد تا امروز عده اي با سوء استفاده از شهادتش هر كاري كه مي خواهند بكنند.

حسين(ع) شهيد نشد كه مديحه سرايان و مداحان امروزي به راحتي داستان هاي ساخته ذهن خود را براي مردم باز گو كنند،

مداحاني كه به راحتي دستان ابالفضل العباس (ع) را مي برند تا پول در بياورند يا خود را معروف كنند.

آيا تو مي داني ابالفضل العباس(ع) كه بود؟

حسين جان دوست داشتم الان بودي و جواب اين چرا ها را از خودت مي پرسيدم.

حسين جان دوست داشتم الان بودي و مي ديدي كه هنوز هم شمرهايي هستند و براي بدست آوردن پول و مقام چه كارهايي كه نمي كنند.

حسين جان دوست داشتم الان بودي و به من مي گفتي كه اهدافي كه آن روز ، قبل از حادثه ی عاشورا داشتي ،تحقق يافته است يا نه؟

حسين  جان درست است كه من از درياي اهداف تو، به اندازه ي قطره اي هم نمي دانم ، اما اگر قلمم اجازه مي داد تا طلوع آفتاب به اندزه يك دفتر صد برگ براي تو مي نوشتم.

حسين جان دوست داشتم الان بودي و يك بار ديگر مي گفتي:

 « اگر دين نداري ، آزاده باش»

 اهداف امام حسين

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

فوتبال همدان در آستانه نابودی

پس از نتایج ضعیف تیم فوتبال پاس همدان در لیگ برتر فوتبال و جام حذفی مسئولین و کادر فنی این تیم تصمیم به استعفا گرفتند تا در روزی که پاس نیاز به حمایت همه جانبه دارد این تیم تنها بماند.
تیم فوتبال پاس با توجه به عدم یارگیری مطلوب در آغاز فصل دهم لیگ برتر جام خلیج فارس و همچنین مصدومیت بازیکنان اصلی این تیم در بازی های شروع فصل تاکنون نتوانسته رضایت طرفداران را جلب کند ، از سوی دیگر نیز حاشیه هایی که از طرف مسئولین باشگاه و سایت رسمی این تیم شروع شد باعث ایجاد چنین وضعیتی در پاس شود.
این روزها همه نگران سقوط تیم پاس به دسته های پایین تر هستند در حالیکه به نظر می رسد این نگرانی به ظاهر است و اعضای هیات مدیره در سکوت خبری به سر برده و هیچ تلاشی برای بهبود وضعیت کنونی این تیم انجام نمی دهند.
نه تنها وضعیت پاس این چنین است بلکه دیگر تیم های همدانی نیز در فوتبال کشور وضعیت خوبی ندارند تا تیم فوتبال پاس نوین نیز پس از گذشت 9 هفته از رقابت های لیگ دسته دوم باشگاه های کشور با یک برد ، پنج مساوی و 3 باخت و کسب 8 امتیاز همچون پاسی های بزرگ در رده سیزدهم قرار بگیرد.
تیمی که قرار بود با صعود به فوتبال دسته اول باشگاه های کشور پشتوانه ای باشد برای پاس بزرگ و شروعی باشد برای فوتبالیست های جوانی که آرزوی حضور در پاس بزرگ را دارند.
تیم فوتبال بهزیستی نیز حرفی برای گفتن ندارد، این تیم در پایان هفته نهم لیگ دسته دوم باشگاه های کشور با یک برد و یک مساوی و 7 شکست و کسب 4 امتیاز در انتهای جدول رده بندی قرار داد حتی از برخی منابع آگاه شنیده شده که این تیم قصد دارد همانند تیم فوتبال استقلال همدان از مسابقات انصراف دهد تا بحران فوتبال همدان جدی تر شود .
شایان ذکراست تیم فوتبال استقلال همدان به دلیل حمایت نکردن مسئولین استانی و کمبود بودجه برای حضور در مسابقات از لیگ دسته سوم باشگاه های کشور انصراف داد.
تیمی که تا قبل از حضور پاس در همدان بهترین تیم استان بود و بیشتر فوتبالیست های همدان فوتبال خود را از این تیم آغاز کردند.
در حالی که دیگر استان های کشوراز جمله اصفهان و آذربایجان شرقی برای فوتبال خود برنامه ریزی کرده اند اما استان همدان که از طرف کنفدراسیون فوتبال آسیا به عنوان شهر فوتبال انتخاب شده است فکری به حال پیشرفت فوتبال خود نکرده است.
در این شرایط وظیفه هر ورزش دوستی (ازخبرنگاران و مسئولین گرفته تا هواداران ) که فوتبال استان را تنها نگذاردند و به جای حاشیه سازی و مصاحبه ها وتیترهای جنجالی فکری به حال این اوضاع کنند و نگذارند پاس در همدان تنها بماند.

جواد همدانی ۱۷/۹/۸۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

(نگهدار آقا پياده ميشم)

صبح امروز در مسير دانشگاه جمعيت انبوهي را در ابتداي خيابان تختي مشاهده كردم كه دور هم حلقه زده بودند و با يكديگر بحث مي كردند. ساعت از 8 گذشته بود استرس امتحان سيستم هاي كنترل خطي در وجودم،. به سرعت و با عجله خودم را به دانشگاه رساندم.

امتحان سختي بود و از آنجايي كه من هم جزوه را مطالعه نكرده بودم دشوارتر هم شده بود

امروز همانند روزهاي قبل روز پر مشغله اي داشتم (تهيه خبر و گزارش،تدوين گزارش،3كلاس درسي و رسيدگي به شغل دوم)ساعت 8:30 شب بود خسته و كوفته وبا انرژي تمام شده به سوي منزل

(اي چاررايه سنگ شير هميشه خدا ترافيكه لامسب) اين جمله را مرد مسني كه در تاکسی كنارم نشسته بود با لهجه شيرين همداني گفت و راننده هم پشت سرش با همين لهجه جواب داد: (ليتري 400 تمن بنزين بزنيم بعد بيايمان پشت چاررا . . . ) بحث سياسي شد گويا هميشه بايد در تاكسي بحث سياسي بشه!

همزمان با اينكه شمارنده معكوس قرمز رنگ چهار راه را مي شمردم كارهاي امروزم را مرور مي كردم و به بحث راننده و مسافر هم گوش مي دادم. (گوشت كيلويي 18هزارتمن، گوجه فرنگي كيلويي1800 تمن بادمجان . . . اي همه نفت داريم . . . ) تاكسي امن ترين مكان براي آزادي بيان در ايران. من هم در تاكسي انديشه ام آزاد شده بود. روزگار طوري شده است كه هر كس فقط خود را مي‌بيند و نه خداي خود و نه بندگان خدا را نظاره مي‌كند.

فقر را در چهره ي مردي ديدم كه هنگامي كه همسرش گفت (500تومن بهم پول بده)اشك در چشمانش حلقه زد و از هراس اينكه بغضش بتركد حرفي نزد و نگفت پول ندارم.

فقر را صبح زود ديده بودم هنگامي كه كارگران براي حمالي كردن با يكديگر مجادله مي كردند.

 فقري كه مسئولين اين ديار شعار زده سال‌ها براي ريشه كردنش انگشت به دهان مانده‌اند.

 فقري كه شايد در دل اين شهر ريشه دوانده باشد و هيچ كس آن را نديده باشد. در همين شهر خودمان كودكاني را مي‌شناسم كه تنها نگاهشان به دستهاي پينه بسته پدر است تا شايد؛ آري شايد تكه‌اي نان، يا ته مانده‌اي غذا از روزگار به آن‌ها برسد

افرادي هم هستند كه بزرگ ترين دغدغه شان سفر به چين يا مالزي ،تايلند ويا . . . . است . نمي‌گويم به تفريح و گردش نروند. اما كاش ساعتي هم مي‌آمدند و زني را كه به خاطر پرداخت كرايه عقب مانده چهارديواري‌اش در حال تكدي‌گري است را مي‌ديدند تا شايد از آن ميليون ميليوني كه خرج مي‌كنند كمي هم خمس و زكات واجب را پرداخت نمايند.نه تنها اين شهر بلكه فقر سالهاست در جاي جاي ايرانمان ريشه دوانده. مگر آن زن هموطن ما نيست؟ مگر او هم ايراني و مسلمان نيست؟ مگر او چند طفل و كودك معصوم ندارد؟ آيا كودكان وي به مادر احتياجي ندارند؟ آيا آن‌ها از مهر و محبت مادرانه و آغوش گرم خانواده سيراند؟ چرا هيچ كس جواب اين چراهاي مرا نمي‌دهد؟

وقتي پاسخ سطر چهارم جدول ماهنامه موفقيت «پول» است با پرسش «حلال مشكلات؟» آن جدول را بايد به اين يتيم كودكان سپرد و نظاره كرد كه با چه مهارتي آن را حل مي‌كنند در حالي كه هنوز رنگ پول و اسكناس را نديده‌اند. پس امروز ديگر خبري از آجيل مشكل گشا نيست وبايد گفت پول مشكل گشا!!!

ناگفته نماند كه آنان ناخاسته از درس و مدرسه و علم و ادب هم عقب مي‌مانند و از شعر و شاعري تها اين بيت معروف را مي دانندكه:

توانا بود هر كه دارا بود           ز ثروت دل پير برنا بود

روزگار هميشه در حال چرخش است،اما چرخ دنده‌هايش آنقدر زنگيده است كه حتي با كوپن اعلام نشده‌اي كه قبل از موعد مقرر دست دلالان كوپن مي‌رسد هم نمي‌توان آن را به طور طبيعي چرخاند. بله آنقدر چرخيده است كه ديگر خيلي‌ها با سيلي هم نمي‌توانند روي خود را سرخ نگه دارند.

به پايين شهر كه مي‌رويم، چهره‌ها همه پريشان است. نه شلوار گِت مي‌پوشند و نه كفش انرژي و نه مي‌دانند ژل و كتيرا چيست. و تا به حال در خواب هم تي‌شرت 40 هزار توماني نپوشيده‌اند.

خودشان هستند و لباس‌هاي دوران كودكي پدر و مادرشان! و يا در تاناكورا, لباس‌هاي دست دوم و كهنه‌ي بالا شهري‌ها و فرنگي‌ها را مي‌خرند و چه با اشتياق به تن مي‌كنند.

گفته‌اند«گهي پشت بر زين و گه زين بر پشت» ولي نه، در اين شهر كه تا چندي پيش همه داش آكل و لوتي بودند سال‌هاست كه پشت بر زين است و حتي لحظه‌اي هم زين به پشت نرفته.

مي‌خواهم بنويسم كه در خانه‌هاي اهالي محلات قديم اين شهر هنوز قناري وبلبل چه چه مي‌زند و مردمانش صبح با صداي اذان گلدسته‌هاي مسجد بيدار مي‌شوند وبه نماز خدا مي‌ايستند و هنوز به جاي مرغ و خروس، سگ و گربه‌ي ملوسٍ چند صد دلاري به خانه نياورده‌اند و به جز آهنگ خوش اذان صداي آواز جنيفرلوپز و مدونا و انريكو را نشنيده‌اند.

بنويسم كه در كوچه پس كوچه‌هاي اين ديار، عشق هنوز زنده است. يكرنگي و يكدلي را مي‌توان لمس كرد و جالب اين است كه در اين ميان فقر بيداد مي‌كند و با تمام قدرتش هنوز نتوانسته است حتي كمي از رنگ چهره‌ي محبت در ميان اين قوم هميشه مظلوم كم كند.

مي‌خواهم بنويسم كه در محله‌ي جولان تنور نان هميشه داغ سنگك مش عبدالله هنوز روشن است و اهالي اين محل مشتري دائم او هستند.

در اين شهر وقتي برف مي‌بارد خوشي‌اش براي از ما بهتران است و بدبختي‌اش براي همين مردم پائين شهر كه سقف‌هاي خانه‌هاشان چه زود بر روي اثباب فقيرانه‌شان ويران مي‌شود و آن ناچيزشان نيز از بين مي‌رود و در سرماي زمستان با تن تب دار يكديگر خودشان را گرم مي‌كنند و زير سقف آسمان دل به وعده‌هاي آينده خوش مي‌كنند و نگاهشان به دستان از ماه بهتران است تا ببينند قطره‌اي از اقيانوس ثروتشان جدا مي‌شود يا نه؟!

در بين اين قوم از سينما و فيلم هم خبري نيست. هر يك روز هر نفر از اينان خود به تنهايي يك فيلم سينمايي است كه اگر به جشنواره‌هاي فرنگ برود هزاران جايزه مي‌گيرد.

در ميان همين افراد تلسم شده كه گويي ميراث دار فقر پدران خود هستند عده‌اي با كار شبانه‌روزي ـ‌ حمالي و كلفتي ـ عده‌اي باخود فروشي و تن فروشي و عده‌اي نيز با بادكنك و آدامس فروشي در پارك‌ها نان حلال در مي‌آورند. اما آن اندك افرادي هم كه از بين همين قشر آسيب پذير ليسانس و دكترا گرفته‌اند، مدركشان را در كوزه مي‌گذارند و آبش را مي‌خورند تا تشنه نمانند چون نه پول دارند و نه پارتي!

عده اي هم از طعم تلخ روزگار مي‌چشند و انواع سختي‌هاي روزگار را مزمز مي‌كنند تا از طعم پيتزا و لازانيا و سالاد ماكاروني و سالاد فصل بالاشهري‌ها عقب نمانند.

اما در اين ميان خوشا به حال معتادان كه از غم دنيا هيچ نمي‌فهمند و تمام فكر و ذكرشان هروئين و مرفين و بنگ وتمزيجك است و به دنبال چند گرمي مواد مي‌گردند.

چه خوب است سري هم به مساجد شهرمان بزنيم. مساجدي كه سالهاي اخير درب بعضي از آن‌ها گاها بسته و در آن نماز جماعت برپا نمي‌شود. مساجدي كه مواقعي براي كودكان خياباني خرما و ميشكا وكيك به ارمغان مي‌آورد آن هم از صدقه‌ي فوت بالاشهري‌ها! فوتي كه هميشه بهانه‌اش پر خوري است! نه سكته مغزي، نه سكته قلبي نه زير ماشين رفتن و له شدن، نه از ساختمان پايين افتادن، نه از شدت فقر خودكشي كردن و نه ... .

آنان در بنز و زانتيا و ماكسيماي 50 ميليوني خود پشت كمربند ايمني و ميان كيسه‌هاي هوا جانشان محفوظ محفوظ است و اين در حالي است كه خيلي ها هر روز دنبال اتوبوس مي‌دوند و يا آنقدر پياده مي‌روند كه حتي كفش ‌هايشان هم خسته مي‌شود! چه برسد به پاهايشان!!!

كاش لااقل مسئولين به فكر بودند و به جاي افتتاح پروژه‌هاي چند ميليارد توماني و راه اندازي جشنواره و كنگره هاي تكراري يك بخاري چند هزار توماني به خانواده‌اي مي‌دادند تا كودكي مجبور نباشد شب را تا صبح  خود را با «هاي،هاي» دهانش گرم كند.

خوب است بگويم عده‌اي هم با خودكشي و خودسوزي خود را راحت مي‌كنند و از اين جهنمشهر خلاص مي‌شوند و به قول بچه‌هاي يتيم كه مي‌گويند: «بابا رفته پيش خدا» پيش خدا مي‌روند. حتما خدا آن‌ها را دوست دارد.

بله خدا همه را دوست دارد. من ، تو ، او همه را دوست دارد. همه را به يك اندازه. آن‌ها كه مشكلي برايشان پيش مي‌آيد هميشه مي‌گويند هر چه خدا خواهد همان مي‌شود و دل هاي خالي‌اشان را با ياد خدا پر مي‌كنند. من هم بيش از اين سرتان را درد نمي‌آورم و مي‌گويم: هر چه خدا بخواهد همان مي‌شود.

درست است كه تاكسي بهترين و امن ترين مكان براي آزادي بيان است اما من مشغول آزادي انديشه بودم كه آزادي بيان از خاطرم رفت و همين كه خواستم حرفي بزنم به مقصد رسيده بودم تا هنوز حرفهايم در سينه بماند وتنها چيزي كه گفتم اين بود

 (نگهدار آقا پياده ميشم)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

نيابي يكي همنشين چون كتاب

 

اين هفته هفته يار ديرينه و بي زبان است. دوستي كه اين روزها زينت طاقچه و دكور خانه شده است.

 کتاب، همچون خورشید، فضای زندگی را روشن می کند و به همگان نور، شور و گرما می بخشد.

کتاب، مثل باران بر سرزمین دل ها می بارد و اندیشه ها و کردارها را رونق، زیبایی و طراوت می دهد.

کتاب، نقشی به مانند پرندگان به آدمی دارد که او را برای اوج و بال کشیدن و پرواز آماده می سازد. در پرتو کتاب است که شکوفایی، سرسبزی و بالندگی فرهنگ دینی ما به اوج می رسد.

کتاب، والاترین جایگاه را در گستره های فردی و اجتماعی داراست که بر اندیشه ها و دل ها می درخشد و پیوسته بر زندگانی نورافشانی خواهد کرد.

کتاب، همان يار مهرباني که از کودکی برایمان هدیه ای دوست داشتنی بود و یادمان داده اند که بهترین دوست ماست! اما این کلام تنها در حد یک شعار در ذهن هایمان باقی مانده تا اگر روزی کسی از ما درباره کتاب پرسید جمله ای هرچند کوتاه برای گفتن داشته باشیم و واقعیت این است که همه ما در حق این دوست کوتاهی کرده ایم، و هر چه می گذرد به جای آنکه کوتاهی های گذشته ی خود را جبران کنیم، بیشتر و بیشتر او را می رنجانیم.

کتاب، دروازه ای به سوی جهان گسترده دانش و معرفت است و ارائه کتاب های خوب، یکی از بهترین ابزارها برای به کمال رساندن انسان هاست و کسی که در این دنیای زیبا به زندگانی می پردازد، نمی تواند با دنیای کتاب بی ارتباط باشد.

تأثیر عمیق کتاب در گسترش فرهنگ جامعه و سرعت بخشیدن به پیشرفت روزافزون آن، انکارناپذیر است و نمی توان توسعه و رشد همه جانبه جامعه را، بدون در نظر گرفتن مطالعه و کتاب مورد بحث و نظر قرار داد. از این جهت، کتاب و کتاب خوانی، از مقوله های قابل توجه فرهنگی است که ترویج آن در جامعه ضروری به نظر می رسد. اهمیتی که كتاب دارد بر هیچ کس پوشیده نیست.مگر ‏سرانه مطالعه مان چقدر است؟ آمارها که متفاوتند  اما اگر یک حساب سرانگشتی كه با ‏خودمان کنیم متوجه می شویم که فاصله زيادي با يار ديرينه خود داريم. كميت اهميت چنداني ندارد هرچند باعث بالا رفتن آمار مي شود. اگر چه همين حالا چندين ميليون دانشجو و دانش آموز در كشور داريم و كتاب مي خوانند اما كتاب درسي و تست و ...بنابراين مشكل با كميت حل نمي شود.

کتاب میراثی ماندگار، پدیده ای باشکوه و با ارزش و عنصری رشد آفرین و روشنگر در پهنه زندگی بشر است.

این روزها با افزایش فناوری های مدرني همچون رايانه،اينترنت و تلفن همراه، اگر چه کتاب جایگاه خود را از دست نداده است اما ما دیگر وقتی برای مطالعه کتاب نداریم. به جای آن که در جستجوی کتابی مناسب باشیم و زمانی را برای یافتن آن در کتابفروشی های مختلف صرف کنیم و بعد مدت زمانی را هم برای خواندن آن ؛ ترجیح می دهیم پای رایانه بنشینیم و در سایت های متنوع چرخی بزنیم، چند مطلب کوتاه بخوانیم و به خیال آن که اطلاعاتی مهم و به روز یافته ایم و دیگر به هیچ وجه از دنیا عقب نیستیم ؛دنبال کارمان برویم ...

گاهی هم آنقدر از روش كسب دانش خود مطمئن هستيم که اگر ببینیم اطرافیانمان مشغول خواندن کتاب هستند اگر حتی آنقدر مودب باشیم که چیزی نگوییم، اما در ذهن خودمان آنها را انسان های متحجری می بینیم که از دنیای پر سرعت امروز جا مانده اند!

به دلیل عدم استفاده درست کتاب هايی با نگارش صحیح توسط جوانان و نوجوانان و حتی اقشار تحصیلکرده در سالهای اخیر ، رویکرد نگارش نوشتاری برخی از کتابها ، روزنامه ها و مجلات به سمت ساده نویسی ، عامیانه نویسی و حتی در مواردی همراه با نگارشی اختراعی بوده است، که این روش علاوه برتخريب قابل توجه ادبیات نوشتاری موجب شده تا نسل جدید خود را به راحت خوانی بدون تفکر عادت دهد و در نتیجه شاهد هستیم که روز به روز کتاب های واقعی که به صورت تخصصی به نگارش در آمده اند جایگاه خود را به کتاب های کم ارزش و گاه بی ارزش داده اند و در میان جوانان ناتواني در نوشتن ایجاد شده است و نیز ادبیات گفتاری را دچار چالشی جدی نموده، به صورتی که حتی برخی از افراد تحصیلکرده در گفتار مؤدبانه خود و یا نوشتن یک نامه اداری هم دچار مشکل هستند.

این روند رو به رشد در آینده ای نه چندان دور می تواند ادبیات غنی ما را دچار دگرگونی های نامناسب كند.

روی آوردن به کتابخوانی و استفاده از آموخته های دیگران، مانند هر کار دیگری نیاز به انگیزه و شوق درونی فرد دارد. این کار به طور ناگهانی و فوری ایجاد نمی شود بلکه کاری است که نیاز به مداومت و صبر و حوصله و تمرکز و دقت دارد. تا احساس نیاز نباشد، انعکاس و پاسخی صورت نخواهد گرفت.

آشنایی و انس فرد با کتاب و کتابخوانی، از خانواده آغاز می شود. خانواده می‌تواند اثری عمیق بر عادتهای فرد و فرهنگ سازی مطالعه داشته باشد. باسواد بودن والدین، موقعیت شغلی و اجتماعی خانواده، مسائل اقتصادی، نوع گرایشهای والدین، مسائل روانی خانواده، کیفیت برنامه ریزی مطالعه،‌میزان دسترس به کتاب و کتاب‌خانه در منزل از جمله عوامل ایجاد انگیزه کتابخوانی در افراد است. نهاد دیگر تأثیرگذار بر ترویج فرهنگ کتابخوانی، مدرسه است. نقش مدرسه، وجود کتابخانه های مناسب، کتابداران آشنا به روشها و فنون مطالعه و معرفی تازه های کتاب مي تواند در گرایش به مطالعه مؤثر باشد.

همچنین اجتماع و رسانه های گروهی در ترویج فرهنگ کتابخوانی نقش مهمی ایفا می کنند. این وسایل که شامل روزنامه، مجله، کتاب و همچنین رادیو و تلویزیون و سینما می شوند، بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند و جذابیت تلویزیون و قابل حمل بودن رادیو و جنبه اجتماعی داشتن سینما از عوامل مهمی هستند که باعث جلب نظر افراد می شوند و در الگوی مطالعه آنها تأثیر می گذارند.

با امید به اینکه همه ما از مسئولین گرفته تا افراد عادی، دغدغه از دست ندادن فرهنگ غنی خود را در ذهن داشته باشیم و در جهت حفظ آن بکوشیم.

۸۹/۸/۲۴

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

اولين باران پاييزي

... دوباره باران بارید... بارید تا دل تشنه خاطرات را سیراب کند... قطره قطره اش بوسه های فرشته های خدا بود بر یک تقدس... تقدسی که تا همیشه مقدس است... باران یعنی آواز خوشحالی پاییز... پاییز سرافراز است که پاییز است و چرا ما نباشیم... مایی که در این فصل بزرگ زندگی می کنیم... نفس می کشیم و از تنفس مقدسمان در هوایی بارانی تا حد جنون خوشحال...  فصلی که جز آغاز نمی توان یادش کرد... پاییز مقدمه زمستان است و تا مقدمه را نخوانی، نمی توانی متن را دریابی... مقدمه را زیر باران باید خواند... هر قطره اش کلمه ای خواهد بود از گذشته ها... گذشته هایی که فقط با پاییز جوانه می زنند و در زمستان سبز می شوند...
گذشته هایی که شاید هرگز تکرار نشوند... خاطرات بچگی... نوجوانی... باران با چتر توی راه مدرسه و خاطرات جوانی فقط با باران بی چتر معنی می شود.
سرد است... دستهایم یخ زده... نمی توانم تایپ کنم... نه دستکش می خواهم نه بخاری... گرما جای دیگری است. در چند لحظه آنچنان گرم خواهم شد که تا ابد بسوزم...
نه چرت نمی نویسم. کسی شک نکند. دیوانه هم نیستم. فقط سردم شده... (همین) و این سرما را دوست دارم... سرما به دما نیست... با چند لحظه تفکر می توان گرم شد... گرم تر از آن که هزاران هیزم را بسوزانی... می توان چند لحظه چشم را بست و فکر کرد و تا مرز سوختن گرم شد... گرما در دما و کت و کاپشن و بخاری و دیوار و آتش و... نیست. به خدا قسم گرما زیر سقف آسمان است، زیر همان بارانی که می بارد. آسمانی که همیشه شاهد خوبی است بر آنچه می گذرد. و ناظر خوبی خواهد بود بر آینده ای که رقم می خورد از نیت آدمها...
گفتم آدمها... خنده ام می گیرد... از خودم... از تو... از او... از آنها... از اینها... از همه... ما آدم نیستیم و اگر نه از دیدن درخت، سیب، بهار، تابستان، پاییز، زمستان، برگ، باران، خورشید، ستاره، ماه، دریا، کویر، ساحل و حتی خودمان در آینه یا هر آدم دیگری خوشحال می شدیم... شاید هم گریه می کریم و خدا را شکر... اما اینگونه نیست... از گفتن دروغ، پیروزی در چشمانمان موج می زند، به دیدن دود و آهن و جاده هایی که انتها ندارند عادت کرده ایم و فقط به نان می اندیشیم... نمی دانم شاید حق داریم... باران بارید و به جای این که همه خوشحال باشند و زیر باران روند و شعر سهراب را یادآوری کنند. ترافیک درست کردند و بوق زدند. آنقدر که دعوایشان شد و یکدیگر را زدند. چرا به جای مشت ها همدیگر را نوازش نکردند و چرا به جای ناسزا، از دوستی نگفتند!؟ خودشان هم نمی دانند. 
باران می بارد امشب/ را کسی زمزمه نکرد و ندانستم چرا؟ کودکان هم با /باز باران با ترانی/ بیگانه بودند! و هیچ کس /باران که می بارد دلم.../ را گوش نکرد و همه دروغ گفتند و به فکر این بودند که کرایه بیشتری بگیرند و یا زودتر به یک سقف برسند. کسی از سقف بارانی آسمان لذت نبرد.
... و نمی دانم که چرا می نویسم... اما می دانم که باز هم مثل همیشه نوشتن آرامم کرد.

اولين باران پاييزي

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

آغازی دوباره

با هر چه عشق  نام تو را می توان نوشت        با هر چه رود راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را             با دستهای روشن تو می توان گشود

 

سلام به همه دوستای عزیز

از اینکه بعد ااز ۴ یا ۵ سال برگشتم و دوباره وبلاگ رو راه انداختم بسیار خوشحالم.

۵ سال پیش وقتی وبلاگ می نوشتم حوصله زیادی داشتم اندیشه هام متفاوت بود و توی یه دنیای دیگه زندگی می کردم.

اون موقع اوج دوران خوشی بود ولی قدرشون رو نمی دونستم.

اون موقع وقت زیادی داشتم ولی استفاده نمی کردم.

اون موقع خبرنگار نبودم ولی خبرنگاری رو دوست داشتم.

اون موقع خیلی چیزا بود که الان نیست و الان هم خیلی چیزها هست و اون موقع نبود.

حالا که اومدم بنویسم با یه اندیشه متفاوت اومدم. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

دو روز تا آخر دنيا

دو روز مانده به پایان جهان، تازه
فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد در تقویم الهی نوشته شد: امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط جواد همدانی  | 

برادر

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط جواد همدانی  |