صبح امروز در مسير دانشگاه جمعيت انبوهي را در ابتداي خيابان تختي مشاهده كردم كه دور هم حلقه زده بودند و با يكديگر بحث مي كردند. ساعت از 8 گذشته بود استرس امتحان سيستم هاي كنترل خطي در وجودم،. به سرعت و با عجله خودم را به دانشگاه رساندم.
امتحان سختي بود و از آنجايي كه من هم جزوه را مطالعه نكرده بودم دشوارتر هم شده بود
امروز همانند روزهاي قبل روز پر مشغله اي داشتم (تهيه خبر و گزارش،تدوين گزارش،3كلاس درسي و رسيدگي به شغل دوم)ساعت 8:30 شب بود خسته و كوفته وبا انرژي تمام شده به سوي منزل
(اي چاررايه سنگ شير هميشه خدا ترافيكه لامسب) اين جمله را مرد مسني كه در تاکسی كنارم نشسته بود با لهجه شيرين همداني گفت و راننده هم پشت سرش با همين لهجه جواب داد: (ليتري 400 تمن بنزين بزنيم بعد بيايمان پشت چاررا . . . ) بحث سياسي شد گويا هميشه بايد در تاكسي بحث سياسي بشه!
همزمان با اينكه شمارنده معكوس قرمز رنگ چهار راه را مي شمردم كارهاي امروزم را مرور مي كردم و به بحث راننده و مسافر هم گوش مي دادم. (گوشت كيلويي 18هزارتمن، گوجه فرنگي كيلويي1800 تمن بادمجان . . . اي همه نفت داريم . . . ) تاكسي امن ترين مكان براي آزادي بيان در ايران. من هم در تاكسي انديشه ام آزاد شده بود. روزگار طوري شده است كه هر كس فقط خود را ميبيند و نه خداي خود و نه بندگان خدا را نظاره ميكند.
فقر را در چهره ي مردي ديدم كه هنگامي كه همسرش گفت (500تومن بهم پول بده)اشك در چشمانش حلقه زد و از هراس اينكه بغضش بتركد حرفي نزد و نگفت پول ندارم.
فقر را صبح زود ديده بودم هنگامي كه كارگران براي حمالي كردن با يكديگر مجادله مي كردند.
فقري كه مسئولين اين ديار شعار زده سالها براي ريشه كردنش انگشت به دهان ماندهاند.
فقري كه شايد در دل اين شهر ريشه دوانده باشد و هيچ كس آن را نديده باشد. در همين شهر خودمان كودكاني را ميشناسم كه تنها نگاهشان به دستهاي پينه بسته پدر است تا شايد؛ آري شايد تكهاي نان، يا ته ماندهاي غذا از روزگار به آنها برسد
افرادي هم هستند كه بزرگ ترين دغدغه شان سفر به چين يا مالزي ،تايلند ويا . . . . است . نميگويم به تفريح و گردش نروند. اما كاش ساعتي هم ميآمدند و زني را كه به خاطر پرداخت كرايه عقب مانده چهارديوارياش در حال تكديگري است را ميديدند تا شايد از آن ميليون ميليوني كه خرج ميكنند كمي هم خمس و زكات واجب را پرداخت نمايند.نه تنها اين شهر بلكه فقر سالهاست در جاي جاي ايرانمان ريشه دوانده. مگر آن زن هموطن ما نيست؟ مگر او هم ايراني و مسلمان نيست؟ مگر او چند طفل و كودك معصوم ندارد؟ آيا كودكان وي به مادر احتياجي ندارند؟ آيا آنها از مهر و محبت مادرانه و آغوش گرم خانواده سيراند؟ چرا هيچ كس جواب اين چراهاي مرا نميدهد؟
وقتي پاسخ سطر چهارم جدول ماهنامه موفقيت «پول» است با پرسش «حلال مشكلات؟» آن جدول را بايد به اين يتيم كودكان سپرد و نظاره كرد كه با چه مهارتي آن را حل ميكنند در حالي كه هنوز رنگ پول و اسكناس را نديدهاند. پس امروز ديگر خبري از آجيل مشكل گشا نيست وبايد گفت پول مشكل گشا!!!
ناگفته نماند كه آنان ناخاسته از درس و مدرسه و علم و ادب هم عقب ميمانند و از شعر و شاعري تها اين بيت معروف را مي دانندكه:
توانا بود هر كه دارا بود ز ثروت دل پير برنا بود
روزگار هميشه در حال چرخش است،اما چرخ دندههايش آنقدر زنگيده است كه حتي با كوپن اعلام نشدهاي كه قبل از موعد مقرر دست دلالان كوپن ميرسد هم نميتوان آن را به طور طبيعي چرخاند. بله آنقدر چرخيده است كه ديگر خيليها با سيلي هم نميتوانند روي خود را سرخ نگه دارند.
به پايين شهر كه ميرويم، چهرهها همه پريشان است. نه شلوار گِت ميپوشند و نه كفش انرژي و نه ميدانند ژل و كتيرا چيست. و تا به حال در خواب هم تيشرت 40 هزار توماني نپوشيدهاند.
خودشان هستند و لباسهاي دوران كودكي پدر و مادرشان! و يا در تاناكورا, لباسهاي دست دوم و كهنهي بالا شهريها و فرنگيها را ميخرند و چه با اشتياق به تن ميكنند.
گفتهاند«گهي پشت بر زين و گه زين بر پشت» ولي نه، در اين شهر كه تا چندي پيش همه داش آكل و لوتي بودند سالهاست كه پشت بر زين است و حتي لحظهاي هم زين به پشت نرفته.
ميخواهم بنويسم كه در خانههاي اهالي محلات قديم اين شهر هنوز قناري وبلبل چه چه ميزند و مردمانش صبح با صداي اذان گلدستههاي مسجد بيدار ميشوند وبه نماز خدا ميايستند و هنوز به جاي مرغ و خروس، سگ و گربهي ملوسٍ چند صد دلاري به خانه نياوردهاند و به جز آهنگ خوش اذان صداي آواز جنيفرلوپز و مدونا و انريكو را نشنيدهاند.
بنويسم كه در كوچه پس كوچههاي اين ديار، عشق هنوز زنده است. يكرنگي و يكدلي را ميتوان لمس كرد و جالب اين است كه در اين ميان فقر بيداد ميكند و با تمام قدرتش هنوز نتوانسته است حتي كمي از رنگ چهرهي محبت در ميان اين قوم هميشه مظلوم كم كند.
ميخواهم بنويسم كه در محلهي جولان تنور نان هميشه داغ سنگك مش عبدالله هنوز روشن است و اهالي اين محل مشتري دائم او هستند.
در اين شهر وقتي برف ميبارد خوشياش براي از ما بهتران است و بدبختياش براي همين مردم پائين شهر كه سقفهاي خانههاشان چه زود بر روي اثباب فقيرانهشان ويران ميشود و آن ناچيزشان نيز از بين ميرود و در سرماي زمستان با تن تب دار يكديگر خودشان را گرم ميكنند و زير سقف آسمان دل به وعدههاي آينده خوش ميكنند و نگاهشان به دستان از ماه بهتران است تا ببينند قطرهاي از اقيانوس ثروتشان جدا ميشود يا نه؟!
در بين اين قوم از سينما و فيلم هم خبري نيست. هر يك روز هر نفر از اينان خود به تنهايي يك فيلم سينمايي است كه اگر به جشنوارههاي فرنگ برود هزاران جايزه ميگيرد.
در ميان همين افراد تلسم شده كه گويي ميراث دار فقر پدران خود هستند عدهاي با كار شبانهروزي ـ حمالي و كلفتي ـ عدهاي باخود فروشي و تن فروشي و عدهاي نيز با بادكنك و آدامس فروشي در پاركها نان حلال در ميآورند. اما آن اندك افرادي هم كه از بين همين قشر آسيب پذير ليسانس و دكترا گرفتهاند، مدركشان را در كوزه ميگذارند و آبش را ميخورند تا تشنه نمانند چون نه پول دارند و نه پارتي!
عده اي هم از طعم تلخ روزگار ميچشند و انواع سختيهاي روزگار را مزمز ميكنند تا از طعم پيتزا و لازانيا و سالاد ماكاروني و سالاد فصل بالاشهريها عقب نمانند.
اما در اين ميان خوشا به حال معتادان كه از غم دنيا هيچ نميفهمند و تمام فكر و ذكرشان هروئين و مرفين و بنگ وتمزيجك است و به دنبال چند گرمي مواد ميگردند.
چه خوب است سري هم به مساجد شهرمان بزنيم. مساجدي كه سالهاي اخير درب بعضي از آنها گاها بسته و در آن نماز جماعت برپا نميشود. مساجدي كه مواقعي براي كودكان خياباني خرما و ميشكا وكيك به ارمغان ميآورد آن هم از صدقهي فوت بالاشهريها! فوتي كه هميشه بهانهاش پر خوري است! نه سكته مغزي، نه سكته قلبي نه زير ماشين رفتن و له شدن، نه از ساختمان پايين افتادن، نه از شدت فقر خودكشي كردن و نه ... .
آنان در بنز و زانتيا و ماكسيماي 50 ميليوني خود پشت كمربند ايمني و ميان كيسههاي هوا جانشان محفوظ محفوظ است و اين در حالي است كه خيلي ها هر روز دنبال اتوبوس ميدوند و يا آنقدر پياده ميروند كه حتي كفش هايشان هم خسته ميشود! چه برسد به پاهايشان!!!
كاش لااقل مسئولين به فكر بودند و به جاي افتتاح پروژههاي چند ميليارد توماني و راه اندازي جشنواره و كنگره هاي تكراري يك بخاري چند هزار توماني به خانوادهاي ميدادند تا كودكي مجبور نباشد شب را تا صبح خود را با «هاي،هاي» دهانش گرم كند.
خوب است بگويم عدهاي هم با خودكشي و خودسوزي خود را راحت ميكنند و از اين جهنمشهر خلاص ميشوند و به قول بچههاي يتيم كه ميگويند: «بابا رفته پيش خدا» پيش خدا ميروند. حتما خدا آنها را دوست دارد.
بله خدا همه را دوست دارد. من ، تو ، او همه را دوست دارد. همه را به يك اندازه. آنها كه مشكلي برايشان پيش ميآيد هميشه ميگويند هر چه خدا خواهد همان ميشود و دل هاي خالياشان را با ياد خدا پر ميكنند. من هم بيش از اين سرتان را درد نميآورم و ميگويم: هر چه خدا بخواهد همان ميشود.
درست است كه تاكسي بهترين و امن ترين مكان براي آزادي بيان است اما من مشغول آزادي انديشه بودم كه آزادي بيان از خاطرم رفت و همين كه خواستم حرفي بزنم به مقصد رسيده بودم تا هنوز حرفهايم در سينه بماند وتنها چيزي كه گفتم اين بود
(نگهدار آقا پياده ميشم)